DEAR DIARIES

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه نکن

میخوام خاطره امروزو بنویسم ، قضاوت نکنین لطفا

زشته ها ولی وقتی میشینم سر کلاس استاد محمودی از حرف زدنش خندم میگیره ، یه بار جلو نشسته بودم مردم از بس خودمو کنترل کردم ، خیلی با نمک حرف میزنه

نقاشی زهرا رو تموم کردم امروز براش بردم ، ولی یادم رفت ازش عکس بگیرم نگه دارم! :((

میریم قاب کنیم اسکن میگیریم حالا

با فاطمه  فاضلی و زهرا و ساناز و فهیمه گفتیم بریم بیرون ، یعنی خدا بگم این آدمای بی شخصیتو چی کار کنه که تا یه ماشین میبینن که دخترن ، دست و پاشونو گم میکنن ، بگذریم

یارو هی حرف میزد دم ماشین هی میرفت و میومد ، آخر فهیمه شیشه رو داد پایین بطری آبو خالی کرد روشون آخ اینقد حرصش دراومد ، کارد میزدی خونش در نمیومد دیگه ، ولی براش درس عبرت شد ، مام کلی بهش خندیدیم و دلمون خنک شد آخه خیلی بی ادب بودن!

بعدشم یکم جلوتر نزدیک بود تصادف کنیم ، یارو پیاد شد گفت سیستمو بهم ریختین با عصبانیت تمام ، تا گفت سیستم ما سه تا زدیم زیر خنده به یاد دکتر محمودی سیستمی ! ساناز میگفت این یارو داداش بی شخصیت محمودیه !

ولی آدم وقتی ازش عذرخواهی میکنن یا میبینه ماشین فقط خانومن که دیگه اینجوری نمیکنه ، اینم آه اون موتوریا نیشخند ، اما اونا که حقشون بود!

اگه خودم بودم که عمرا همچین کاری میکردم ولی بدم نیست ، تو این جامعه اگه نتونی از حق خودت بربیای گرگا میخورنت

بگذریم

دیروزم تو تاکسی نشستم با زهرا یارو زل زده تو گوشی من!!!!! اینقد اعصابمو ریخته بود بهم ، میخواستم عکس مدلی که برا زهرا کشیدمو براش بفرستم پیداش نمیکردم ، آخر کفرم دراومد گوشیمو گرفتم طرفش گفتم میخوای شما پیدا کنی ؟!

نمیدونم چرا مردم اینجوری شدن!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۸ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

Design By : Night Melody