DEAR DIARIES

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه نکن

امروز نسیم اومده بود دانشگامون

دم مطهری قرار گذاشتیم با ماشین اومد دیگه رفتیم دو تایی

خوش گذشت ، زهرام سر ناهار غافلگیرمون کرد یه شاخه گل رز برا نسیم گرفت اورد

کارش خیلی قشنگ بود

رفتیم سر کلاس از اونجایی که منو نسیم حرفامون تموم نمیشه ، داشتیم حرف میزدیم آروم البته نصفشم تو برگه مینوشتیم ، بعد برگشته به یکی از دوستام میگه اگه بغل دستیات اروم باشن میفهمی چی میگم ، سحرم گفت بغل دستیم حرف نمیزنه ، استادم گفت تا ته ردیف بغل دستیتن ، منو نسیمو میگفت :)

آخر کلاسم به نیکزاد گفت شما که فقط تایید میکنی ، اونم باز سرشو تکون داد که تایید کرده یعنی به منم گفت شما دو تام که فقط حرف زدینو خندیدید

بعدشم بچه ها گفتن ما نمیایم هفته دیگه ، استاد گفت ما میایم ، بعد استاد صدای منو نشنید گفت شما چی گفتی؟ منم گفتم استاد ما میایم خیالتون راحت !! خخخخخ

دیگه هیچی جواب نداد !خخخخخخخ

بعد از کلاسم رفتیم سانی و فاطی گذاشتیم 72 تن و خودمون رفتیم زنبیل آباد جاتون خالی نه خالی نه ، برای اینکه سر سالاریه تصادف کردیم ، من خوردم تو داشپورت ، دستامم گرفتم جلو که با سر نرم تو شیشه!!! خیلی ترسیدم ، تا کلی وقت بعدش میلرزیدم !

رفتیم باما دو تاشیک و پیتزا خوردیم که الان در حد ترکیدنمو اینجام

روی هم رفته روزه خوبی بود و خوش گذشت :)))

خدا رحم کرد حسابی

بچه ها برای آبجیتون دعا کنین :)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۳٠ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

Design By : Night Melody