DEAR DIARIES

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه نکن

میخواستم زرنگی کنم ماشین سوار شم تا وسط راه به سرویس برسم ، اینقد لفتش داد آخرم خودم رفتم ، وقتایی که عجله داری ملت عجیب صبورن!!!!

آقا شما از دل من خبر داری ؟ از افکار من چی ؟

با شما که لباس مشکی میپوشی حرف میزنم!همه ی کارات درسته؟

من دوس دارم قهوه ای یا آّبی بپوشم اصن

صد نفر بهم گفتن چرا مشکی نپوشیدی؟! اصن به شما چه ؟!

والا

مهم یه چیز دیگست عزیزم ، همه چیو سطحی نگیر .

 

امروز بعد پاتوق ، کانون ادبی چای و شیرینی میداد ، اضافشو بچه های کانون ( مهدخت و فرزانه و....) اوردن تو محوطه که بچه ها بخورن سرد نشه ، وقتی خلوت شد ، مام که رفیقای بچه ها بودیم ده نفری تقریبا رفتیم با اون کلمنه؟ دیگه؟ نمیدونم چیه ؟! از همینایی که باهاش چایای جمعیتی میریزن ، عکس گرفتیم ، یعنی هرکیو از اول سال ندیده بودیم تو این یه لحظه از جلومون رد شد رفت ، آبروی 5 ترممون به باد رفت :))

ولی عکساش خعیلی باحال شده من ، مهدخت ، زهرا ، فاطیون ، فرزانه ، زهرا ش ، بقیه رو یادم نیست ، شایدم همینا بودیم :)

 

داشتم با فاطی حرف میزدم ، دوستم با تلفن اون ور تر میحرفیدو راه میرفت ، گفتم میبینی فاطی ، سال به سال گوشی ما زنگ نمیخوره ! مردم هم شوهر دارن هم دوست اجتماعی به اصطلاح ، دو تایی با هم :خاک تو سرمون ، دو دقیقه بعدش دیدیم داره دعوا میشه انگار و حرص و گریه و ...، جفتی با هم همون بهتر که نداریم ، خوش به حالمون :))))))))))))

این نامردا امشب رفتن استریپس بخورن ، نوشتم که در خاطرات ثبت بشه که بدون من رفتن :)))))))

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٩ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

Design By : Night Melody