DEAR DIARIES

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه نکن

امروز سر کلاس اخوان ( همون استادی که همه ناراضین ازش ) برگشته یه عالمه حرف میزنه بعد آخرش میگه شما خانومی که ته نشستی ؟! گفتم بله؟؟ با منین ؟ گفت بله ، فکر میکنم تا سر کلاسا نمیای ! ندیدمت !!! یعنی قیافه ی من اون لحظه دیدنی بود ! گفتم چرا استاد ، بودم . میگه چند تا غیبت داری؟ گفتم یکی فکرکنم ( همون روزی که رفته بودیم عروسی :D) گفت اسمتون ؟ نگاه کرده میگه درسته حق با شماست ! حالا شروع کن از رو درس بخون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمیدونم یه تیپ عوض کردن اینقد رو چهره اثر میذاره؟ اصن از فردا تصمیم دارم سر تا پا مشکی بپوشم استتار کنم ! :)))

 هر جلسه میاد میگه من یه رقمی بودم من دانشجوی ممتاز بودم !!!

والا فهمیدیم بلا فهمیدیم به خدا فهمیدیم ، یکی بیاد منو بگیره !:))

اون جلسه اومده مثلا بگه وقتی کارای متفاوتی توی شرکت انجام میشه ترتیبی که باید اجرا بشه مهمه ، بعد میگه مثلا ایران خودرو باید اول پیچ و ببنده یا مهره رو ؟! منم پشت سر حرفش گفتم پیچو ! کلی خندیدیم ، هاجر بدبخت داشت میترکید دیگه !

ولی خداییش راست گفتم دیگه ، اول پیچو میبندن بعد مهره رو سفت میکنن !:))))))

 

تصمیم قطعیم : تمام ، دل بستن تمام ، دل دادن تمام ، فکر کردن تمام ، زندگی شروع کن....

منم دعا کنینا

راستی آی دی فیس بوکم یه جوری شخصیه ، ببخشینا :)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۸ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

Design By : Night Melody