DEAR DIARIES

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه نکن

امروز موقه برگشتن راحله رو دیدم ، از بچه های دبیرستان ، گفت میرم درمانگاه شیفت وایمسم کنار درسم ، گفت که خیلی رشتمو دوس دارم ،

خوش به حالش من اصلن رشتمو دوس ندارم

داشتم فک میکردم اگه از اول بخوام انتخاب رشته کنم چی کار میکنم! به هیچ جا نرسیدم چون به روحیم پرستاری و پزشکی نمیخوره ، توی شغلایی که یه جا میشینیم حوصلم سر میره ، نمیتونم انرژیمو خالی کنم . از یه طرفیم خیلی احساسی کار میکنم

شاید بهتر بود از اول میرفتم هنرستان!ولی همه حیف بود شاگرد اول مدرسه بره هنرستان!هه :(

من کلا خیلی فک میکنم به همه چی ، برا همینم یه سره نکته هایی که هیشکی نمیفهمه رو درمیارم ، بعضی مواقعم تو حرف زدن باهام کم میارن

چطوری یه آدم میتونه هم منطقی باشه هم احساسی؟!

 

تنها میمونی

آخه اینو میدونی

مثل اون پیدا نمیشه

اشکات میریزه

آخه اون واست عزیزه

توی قلبته همیشه

یادش میفتی

دلت آتیش میگیره

میگی کاش برگزده پیشت

راهی نداری

توباید طاقت بیاری

آخه میدونی نمیشه........... :(((

+ برادری به خون نیست .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٤ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

Design By : Night Melody