DEAR DIARIES

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه نکن

دو تا غذا داشتیم 5 نفری!

منو یکی از فریبا دوستای نه زیاد صمیمی رزرو بودیم ، رفتیم اتاق مهدخت اینا که با هم بخوریم ، همه خواب بودن

فریبا کار داشت نشست سر غذاش ، آخرش برگشته میگه من این قسمت غذام دست نخوردست بذارم برا شما ؟ مهدخت: خب خودت بخور ، ف: نه دیگه چقد بخورم سیر شدم!!!!!!

به نظرتون چی باید به این گفت؟!

خب اگه میخوای لطف کنی و سهیم بشی با ما این چه حرفیه؟؟؟ اجر خودتم ضایع کردی!

بفرما و بشین و بتمرگ هر سه تاش یه معنی داره .

البته چون من خوابگاهی نیستم عادت ندارم به این جور چیزا وگرنه اونا اصن به این دقت نکرده بودن!

امروز یکمم بد شد سر کلاس ، مثه اینکه استاد تازه حضور غیاب کرده بودو کلاس شروع شده بود که مارسیدیم ، به خدا من فکر کردم هنوز نیومده استاده ، بین دو تا کلاس یه فضای کوچیکی حالت پاگرد ، نه پاگرد نمیشه گفت ولی از سالن جدا میشه اون قسمت، کیف فاطی هی صدا میکرد ، منم پشتش بودم چندبار با کیفش گفتم دینگ دینگ دینگ !!!که انگار بلند گفتم ، رفتیم کلاس برگشتن نگاهمون کردن و خندیدن ، آخه خیلی ساکت بود تو کلاس! البته من که اصلن به روی خودمم نیوردم خیلی شاد رفتم نشستم ولی زهرا بیچاره هروقت نگاش به من میفتاد غش میکرد !!!ههه

فک کنم جماعت اون ور کلاس فکر کردن فاطی بوده ، آخه سابقه داره تو جیغ جیغ کردن!( بفهمه من اینا رو نوشتم کلمو ( کله ی منو ، نه کلم ) میکنه!

اه اه اه ، این سلمان از خود راضیم تو این کلاس باهامونه ، اونم خندید ، اینقد حرصم میگیره ازش . دیروز اومده به هاجر میگه خانوم محمودی سوال آخر جوابش فلان میشد؟ من دقیقا کنار هاجر وایساده بودم ، هیچکس دیگم نبود ، ینی اینقد نمیفهمه که باید به همکلاسیش سلام کنه !

به جهنم!

اینم از امروزما

حالا فردا باید هلک هلک برم صبح یونی باز ، خسته شدممممممممم

این روزا از دست احمد و مرضیه خیلی ناراحتم ، اصلن فکر نمیکردم همچین آدمایی باشن ، حالا مرضی هیج ولی من چقد احمق بودم که فکر میکردم احمد داداشمه!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۳ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

Design By : Night Melody