DEAR DIARIES

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه نکن

امروز از داغونیه حالم سر ماجراهای اخیر سنگ کافی شاپ انداختم وسط ، پا شدیم رفتیم با الهه و ساناز و زهرا و فاطمه ( ش ) کافه باران ، خوب بود ولی دنج نبود زیاد

یکم اونجا اذیت کردیم و شیطونی کردیم تا حالمون رو به راه شد ! یلی حال میده وقتی با بچه هایی میری که خاکینو هی نمیگن هییییس ، زشته !

منو برامون اورد شیکی که میگرفتیم سه و نیم همیشه پنج شده ، کلا حرف بزنی هرجا بهت میگن دلار گرون شده ، حالا بگو ارزون شد که ، میگن اینا خریدای قبله ، البته تو کافی شاپ نمیشه اینجوری گفت ! ولی یارو برگشته میگه اینجا برای من سود نداره من دو شغلم ، اینجا چون پاتوقه نگهش داشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اصن یه چی بگو باور کنیم

هم اینکه تازه زدی اینجارو همین که نگو به خاطر رضایت خلق اینجا رو بدون سود می گردونی!

والا به خدا

باز رفتم مقوا بگیریم ، دهنم باز موند ، یه مداد با چهار تا مقوا و یه قلم حدود ده تومن شد ! می خواستم گواشم بگیرم که دیدم باید سی تومن برا اون بدم بذار از ددی بگیرم بعد بیام بخرم ، ریسکه دیگه یهو میخری بابا میگه میخواستی نخری! هه

از خودمم بگم که از کسایی که انتظارشو نداشتم بد دیدم ، خیلی بد

سه ساعت داشتم چند شب پیش بدون وقفه گریه می کردم ، همشم سر هیچ :(

دلم تنگه برا اونی که میفهمید منو برا اونیکه سنگ صبور من بود ، جای خالیش همه ی دنیامو گرفته

می خندم ولی تو باور نکن :)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٦ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

Design By : Night Melody