DEAR DIARIES

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه نکن

آخ آخ

دیشب بعد کلاس موندم دانشگاه که شب بریم جشن غدیر

به قول شقایق در هر اتاقی که تو خوابگاه باز میکردی بوی انواع لوازم آرایش و make up میومد ، یعنی در خد عروسی یا show آرایش کرده بودن بچه ها! اصلن یه هولی داشتنا ، انگار که میخوان برن فشن خودشونو نشون بدن ! اینقد بدم میاد!

ما که همینجوری که سر کلاس میرفتیم آماده شدیم و تازه رفتیم همه ی جاها تقریبا پر شده بود . چشون روز بد نبینه افتادیم بین دو ردیف ترم اولیه ذوق دار  دقیقا مصداق همون دخترایی که فک کرده بودن دارن میرن پارتی! پشتیمونم یه دختره رو شو با چادر گرفته بود یه سره پشت گوش من سوت میزد ینی اعصاب نمیذاشت برام! این چادرو گرفته بود جلو صورتش زیرش جلف گری میکرد و تیکه های لوس و بی معنی مینداخت! تو کی نیام اتفاقا پشتم بود ، گفتم خدایا این نیفته فردا پشتمون که خدام گذاشت تو کاسه م! والا

خلاصه که برنامشونو دوس نداشتم ، نه من فقط بقیه بچه هام همینطور

یه خواننده م اورده بودن که فک کنم پارسال تازه خواننده شده بود ، اینقد از خود راضی و خودخواه بود ، اول که با یه ساعت تاخیر اومده یه عذرخواهی نمیکنه میگه تو ترافیک موندم بعدم برگشته میگه خودتونو زیاد تشویق کردین منو تشویق کنین ، دوباره میگه به من نه به خودتون احترام بذارین! یکی نیس بگه بی شعور ما برای همین که خوشحال باشیم و دست بزنیمو اینا تو رو دعوت کردیم نه اینکه تو بیای اونجا لب بزنی بری! مام بشینیم اراجیفتو گوش کنیم!هی میخوام چیزی نگم بهشا

اسم نمیبرم یهو میشناسینش زشته! هه ، بعدم یهو نگین که ملی اعصاب نداره و مغروره ها ، اومدیم خوابگاه همه اینو میگفتن ! و شاکی بودن

تنها برنامه شون که قشنگ بود ، قسمت مسعود مرشدی بود که اومد سنتی برامون سه تار تنبور زد( نمیدونم درست نوشتم یا نه ) وسطشم یکی دیگه اومد شروع کرد به خوندن تو پس زمینه ی اهنگش ، واقن قشنگ بود ، دست جفتشون درد نکنه

این تیکه که مرشدیو صدا کردنم باحال بود ، گفت میخوام دعوت کنم از ... که 5 تا ساز و کار میکنه  ( دف ، سه تار ، تار ، تنبور ، گیتار ) بعد همه تشویق کردنو دوباره کفت از بچه های مدیریت که دوباره ما کلی برا خودمون دست زدیم باز ، دوباره که گفت ورودی 89 باز به افتخار ورودیای 89 زدیم و شلوغ کاری کردیم!

اگه میومدی تو فک میکردی عروسیه ، البته کمم عروس دوماد نداشتیم ! عروس که زیاد بود لاقل با اون همه میک آپ! اصن بعضیا رو ما که رفیقشون بودیم نمیشناختیم!

یه مسابقه م برای دخترا بود که زهرا رو فرستادیم رفت ، باید عکس تشخیص می داد . بیچاره انسی رفت تو مسابقه خودشو معرفی کرد بعد مجری گفت رشتتون چیه؟ گفت علوم قرآن و حدیـــث ! همه اووووش کردن ! تقصیر خودش بود با اون قیافه که درست کرده بود نباید اینجوری لاقل میگفت حدیــــث!

راسی راسی به ما کیک نرسید ، این پسرا همشو خوردن گامبوآآآآ

شبم که اومدیم خوابگاه خوابیدنی ، البته دو خوابیدیم دیگه موقه خواب یه دفه دلم گرفتو اشکم دراومد ، هنوز عادت نکردم ، سخته خیلی سخته

هرکاری کردم کسی نفهمه نشد آخه با زهرا رو یه بالش خوابیده بودیم ، شقایقم که اونورم ، کلا فهمیدن همه

راستی یه نصیحت برای آقا پسرایی که شاید اینجا رو بخونن

به هرکسی اعتماد نکنین که دیشب من خودم دهنم باز موند از کار یکی از دوستای همکلاسی

مثلا میگفت : امیر که جای خودشو داره ، سعیدو نمیدونم اونم هست دیگه ، یه سریام هستن که همینجوری میانو میرن ! که یکی یهو زنگ زد حتا جوابشو نداد ! گوشیو داد دوستش به جای خودش باهاش حرف زد ، اون احمقم نفهمید!

البته اون پسرم یکی مثل همینا بوده حتما !

دوستم مسخرش کرد گفت : فلانی یه سعید دون داره تو فکرش ( جای سعید ) ، یه امیر دون ، یه دون دون ( افراد متفرقه ! )

با این وصف من و شقایق شدیم نادون! خخخخ

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٩ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

Design By : Night Melody