DEAR DIARIES

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه نکن

سلام سلام

جاتون خالی دور دیواره وبلاگ دیروز سر کلاس آمار با لباس مهمونی رفته بودم ، همه چپ چپ نگاه میکردن ، اصلا یه جوری بود ، اول یه نیم نگاه میکردن بعد میشناختن !!!هاها در این حد حتا

زهرا و سانی دیدن ما حاضریم هوایی شدن که بیان خلاصه بدو بدو لباس جور کردیم و حول و حوش یک و نیم دو راه افتادیم هفتاد دو تن ، زهرا اونجا منتظر بود

تو پرانتز :فرزانه طاهره زهرا شهرابی فاطی و اون یکی فاطی :) خودشون یکم دیرتر اومدن

کلی اذیت کردیم تو راه و البته اذیت شدیم آخه خیـــــــــــــــلی تو راه بودیم ، با این کوله که داشتم دیگه پخش زمین بودم! ههه

این فردخت تنبل پا نشد بیاد دنبالمون که . از ترمینال جنوب دوتا خط عوض کردیم بعدش با تاکسی تا مینی سیتی دوباره تاکسی تا خونه ی بشری ، یعنی پدرمون در اومدا

هر کدوم یه کوله یه کیف دستی !! خو عروسی میرفتیم ، لباس و کفش و لوازم آرایش و دیگه همه چی برداشته بودیم

رفتیم خونه بشری اینا ، اصلا حس خوبی نداشتم اونجا ، یکم یه جوری بود ، از همون دخترا که حس می کنن خعیلی با حالن یا همونایی که لاتی میحرفنو سیگار و اینا دیگه

ولی بچه خوبی بود ، کلا خونشون زیرو رو شد بیچاره!!
فرض کن از 5 تا 8 حاضر میشدیم!!!!!!!!!!!!!!!! زیاد بودیم خوو

هتل نزدیک بود تقریبا ، بشرام ماشین برداشت 5 مین رسیدیم

وای الهی قربونه مهدخت بشم که اینقد ناز شده بود ، حالا به افتخار خواهر عروس دس دس! :))))

نه نفری نشسته بودیم تقریبا ، خیلی حال داد ، من نمیدونم دامادای عزیز چرا دل نمی کنن از قسمت زنونه ، والا به خدا

دوبار فقط سر میز ما اومد!

الهی مامان افسرو که دلم میخواست یه عالمه بوسش کن اینقد  گوگولی بود ،

یعنی خوشم میاد مامان مهسا پایه ستا ، می گفت از هردستی بدی از همون میگیری!

یعنی شما مهدخت عروس کنین من شما رو! هاهاها( فک نکنی ما ترشیدیما ) :))))))

گفت والا نمیدونم سهیل چرا نمیره ، تا دیروز سرشو بالا نمیورد! :) منم گفتم که اگه من بودم سر میزا نمی چرخیدم این جوری ! به قول زهرا پایه زندگی سست میشه! :)))))

بعدشم کلی خدافظی کردیم ، الهی فداش بشم مامان افسر اصلا یه چیزی شده بودا

شب باز رفتیم خونه بشری اینا ، مامانش اینا رفته بودن زنجان ، راحت بودیم تقریبا!

هیچی دیگه ، پیش زهرا خوابیدمو صبح 5 بیدار شدیم بدو بدو آژانس گرفتیم تجریش ، تجریش مترو تا ترمینال ( یعنی احساس خفگی به همراه کمر درد این همه وقت می کشه آدمو )

این همه عجله کردیم باز به کلاس دکتر جندقی نرسیدیم ! ولی خعییلی خوش گذشت ، فک نکنم تو دوران دانشجویی دیگه این موقعیت برامون پیش بیاد

راسی یه نکته مهم اینکه... هیچی دیگه مهمه نمیشه گفت :)))) ههه

شوخیدم

ولی برام خیلی جالب بود که بچه های دانشگاه حتا نوشین با روسری و آرایش منو نمیشناسن با یه نگاه

به قول دوستم خوشگلی دردسر داره ، ( اعتماد به نفس تا هوا )

یه تصمیم جدی جدی جدی می خوام همیشه همینطور باشم حالا هرازگاهیم که ناراحت میشم درست میشه یه جوری ، میخوام به رو نیارم ، اصلن میدونی چیه؟

هیچکس ، هیچ چیز ، هیچیا یعنی هیچی برام مهم نیست به غیر اون چیزی که بهش ایمان دارم و همیشه پاش وایمیسم

زندگی بدون دوست داشتن و محبت بی معنیه

آها من ملیحه سادات از همین لحظه همون بچه دبیرستانیه کلاس 302 ام که همه ی معلما ازش عاصی بودن

یادش بخییییییییییییییییییر

خوبم خوبم مثل هرروز :*****

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

Design By : Night Melody