DEAR DIARIES

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه نکن

دیروز با بچه ها دقیقشو بگم زهرا فاطمه فردخت مهدخت ساناز سونیا زهرا شهرابی و فرزانه رفتیم رنگین کمان ، آخ آخ محمد مهدیو یادم رفت ، چقد ناز شده بود عزیزم ، از موقه ای که به دنیا اومده بود که رفتیمواکسن زد ندیده بودمش

خلاصه که خیلی باحال بودو خوش گذشت فقط 111 تومن پیاده شدیم با زهرا که نصفشو من نصفشو اون حساب کرد !

ساناز ، فردخت ، زهرا ، فاطی و شقایق یه کیف مارک خوشگل گرفته بودن با رمان بینوایان ویکتور هوگو رو ، سونیا با زهرا یه شال با یه بولیز که اینام خیلی قشنگ بود ! ، مهدخت و زهرام ( البته خبر نداشت زهرا تولده ظهر دعوتش کردم دیگه تو هدیه شریک شد با مهدخت ) یه روسری هم قده خودم! ههه ! نمیدونم چطوری سر کنم اینو ، ولی خوشگله دستش درد نکنه . بعدشم که شام خوردیم و کلی پیاده رفتیم یعنی هم رستورانو هم اتوبوس و خراب کردیم از بس که خندیدیمو بلند بلند حرف زدیم ، تازه دستم میزدنو تبریک میگفتن! اصن یه وضیییییی

خیلی خیلی خوش گذشت

قلبونش برم محمد مهدی ما رو خاله میشناخت ، هدیه شو که با سونیا داد ، سونیا ( مامانش ) گفت خاله رو بوس کن ، الهی فداش بشه خاله :****

بعدشم از دم پل جلوی حرم تا ساحلی پیاده اومدم ، این کوچمونم که تموم نمیشه هر چی میای ! دوبرابر چیزی که خوردم  و پیاده روی کردم!

ایشالا هفته دیگه بابا بذاره برم عروسی مهشید تهران ، هشت نه نفری خیلی حال میده ، مخصوصا که آبجی مهدخته و دوستای یونی میان !

به پایان آمد این دفتر

پرید از بام ما کفتر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢۳ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

Design By : Night Melody