DEAR DIARIES

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه نکن

امروز دوباره کله سحر بیدار شدم و راه افتادم

ار اونجایی که اجتماعیم ، همون چند دقیقه ای که برای اتوبوس یونی وایساده بودیم با یه دختری دوس شدمو کلی باهم حرف زدیم، یکی از دخترای  بچه های حقوق ( از همون حاج خانوما ) همچین چپ چپ نگاه میکرد به منو اون خانومه تازه وسطش برگشته به من میگه ترم اولی هستی؟! هاها احساس بزرگی میکرد نسبت به من ( مام که baby face دو سال حداقل کوچیکتر از سنمون میزنیم عینک )

خلاصه ...

صبح کلاس داشتم ، چهارشنبه ها تنهام تو یونی تقریبا چون درسم عمومیه و بچه های دیگه برنداشتن . بقیه م که هستن همشون ارشد و دکترین . جالبه کلاساشونو نگاه کردم یه کلاس استاد ایرانی سر کلاس استاد محمودی نشسته بود به قول محمودی آقای سیستمی ( اینوم که شما میگین درسته )

بعدشم رفتم کپی برگه آخر شناسنامه مو دادم آموزش رانندگی بلکه زودتر برام بفرستن ( من نمیدونم چرا فقط تو شناسنامه من توضیحات زدن " کلمه سادات اضافه شد در تاریخ فلان "! اووف)

وای خدا

سوار تاکسی شدم ، اینقد ایم رانندش انرژی مثبت داشت که اگر نبود نمیرسیدم خونه ، یه پیرمرد با دستای پینه بسته که وقتی سوار شدم فک کردم از خارج اومده که اینقد مسلط انگلیسی میحرفه ! همیشه احساس خوبی به پیرمردا داشتم مخصوصا از وقتی که بابابزرگمو سپردیم به خدا :(

گفت که معلم انگلیسی بوده و روزگار به اینجا کشوندتش

ولی باز با اون لحن شیرینش نمیذاشت که احساس بدی داشته باشیم( افراد تو تاکسیو میگم )

هیچی

جونم بنویسه که رفتم چهار راه بازار تا این زهرا بیاد جزوه مو بگیره کلی براش وایسادم ،

آخرشم نیومدو تا سوار تاکسی شدم زنگ زد که ببخشید کجایی؟ گفتم من رفتم دیگه

یعنی از هیچی بیشتر از انتظار بدم نمیاد ، هرچی از اون آقای خوشرو انرژی مثبت گرفتیم اینجا به هدر رفت ، حالا اگه نبود چی میشد !!!!!!!!!!!!!!!

یه اشتباهیم این بود که این کتونی نپوشیدم امروز ، با این کفش مردم تا خونه ، نمیدونم چرا اینجوریه!؟ ولی خوشگله ، دوسش دارم

تو فکر اینم هفته دیگه نسیمو دعوت کنم چهارشنبه بریم باما ، هم تولد هم شیرینی گواهینامه

پ.ن : خوشم میاد که دفترچه م خیلی خلوته ولی کاش دستم نره دوباره حذف بشه!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٢ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

Design By : Night Melody