DEAR DIARIES

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه نکن

نمیگم خوبم ، نمیگم تقصیر من نبود ولی کاری بود که باید انجام می شد چه زود چه دیر!

الانم دیر شده بود میدونم ولی باز الان بهتر از یه ماه دیگه یا چند وقت دیگه بود .

 

 میترسم ضربه بخورم ، ایشالا که مثل همیشه قوی میمونم ! ( خود شیفتگی مفرط )

 

پریروز تولد زهرایان ( شهرابی ، نجفی ) بود به همراه فاطمی ، خداییش بد نگذشت! ولی چون دوست نداشتم کسی از حالم با خبر بشه مجبور شدم به همه ی شوخیا دوستام بخندم و خوب جلوه کنم!

منو مهدخت عشقم برای زهرا یه قاب عکس تزئینی گرفتیم که هر وقت رفت خونه خودشون عکس مجید و خودشو بذاره .

فردخت و شقایق یه چیزی شبیه به آواژور ولی چوبی با شمع که خیلی رمانتیک بود گرفته بودن ، هه فردخت هی زهرا میگفت اول این شمعا رو روشن می کنی بعد جلوی این مجید میبوسی!

از همه جالب تر هدیه زهرا نجفی به فاطی بود! یه دیوان نفیس با یه مجموعه دفترچه خط! خیلی با حال تا باز کرد شوکه شد! مگه اینکه این دست خطش درست بشه( عمرا )روی کاغذ کادوش همه تکیه کلامای فاطی رو نوشته بود ( بسه ، خاک تو سرتون ، مهدخت پاشووو ( طنین صبحای خوابگاه )!هاها

خلاصه که شب خوبی بود ، همه ی هدیه ها و شیرینیا رو بردیم تو محوطه خوابگاه تو فضای آزاد ، بچه هام اونجا جمع شدن!

اولین باری بود که تو یه جایی شبیه پارک با بولیز شلوار و سر باز بودیم( البته حسرتیم نداره ) ولی حس خوبی بود!

خلاصه...

شب که اومدم بخوابم یهو تو پاگرد بلوک خوابگاه یه موش دیدم، از  ترس مونده بودم چی کار کنم! بعد دختره برگشته میگه چی بود ؟ موش بود؟ گفتم آره! گفت مگه میترسی! موش که ترس ندارهنگران( اصن بچه های ما برای خودشون شیرن !) هیچی دیگه

اینقد خندیدیمو حرف زدیم که یهو خانوم...(نمیدونم چی ؟!) اومد دم تراس گفت ساعت چنده؟ حالا مام بی خبر! گفتیم ساعت نداریم! یکی برگشت گفت یکه! گفت کل خوابگاهو این اتاق  گذاشته رو سرش!( خالی بند هی )

هیچی حالا ما خندمون گرفته بود با این جوابمون! فکر کردیم واقن داره میپرسه!

حال

ا امروز رفتم آزمایشگاه برا گواهینامه خون دادم بعدشم بدو بدو رفتم یونی! اخلاق داشتیم ولی کلاسمون معلوم نبود! کل کلاسا رو سرک کشیدم تا همایش حقوق! از در عقب سالن زهرا شهرابی رو دیدم گفت همینجاس! منم آروم از همون پشت رفتم تو کلاسو همون جا عقب نشستم!

وااای که چه کلاس با حالی بود!

این ترم اولیا به خدا سوژه ن! ما اینجوری نبودیم به قرآن!

همه گی داشتن مینوشتن ، ما هام که کلاس عمومی بودو تازه همدیگرو یافته بودیم از رشته های مختلف تو یه کلاس شروع کرده بودیم به حرف ، پسره برگشته میگه لطفا ساکت باشین! فک کنم ترسیده بود جزوش خط بخوره!

یکی دیگشو هی دستشو بالا میکرد کار داشت استادو! فک کنم دسشویی داشت! هه

( آقا اجازه؟ من برم دسشویی ؟ ) هه حالا استادم به بدخت توجه نمیکرد ، یکم بعدش شروع کرد به ناخن خوردن! سوژه ای بود به تنهایی برای کلاس!

منم که یکی مونده به آخر نشسته بودم ، کلا پامو رد کردم این طرف صندلی به عقب  نشستم با سحر و فاطی به حرف زدن!حالا اینکه چقد شیطونی کردیمو خندیدیم بماند!

راستی امروز برقعی عشقمو دیدم! نمیدونم چرا نمی میره این! کلنگ دانشگاهو این زده حتما!( آخه خیلی پیره )

تا اومد تو دویدم رفتم تو شلوغی کنارش گفتم سلام استاد! کلی ذوق کرده بود ، گفتم به من دادین شیش یادتونه؟! خندیدو رفتیم!

زهرا میگفت مرده ی این روحیتم ! من عمرا اسم باقری رم نمیارم!
منم بهش گفتم آدم از هرچی بدش میادو میترسه باید تو محیطش خودشو قرار بدهخنده

 

همگانی نوشت :اگه فک میکنی من از این بچه تنبلام اشتباه کردی!

معدلم با همون 6 سه واحدی الان 16.50 ست!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱۱ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

Design By : Night Melody