DEAR DIARIES

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه نکن

وقتی دفترچه خاطره بچگیمو میخونم بین هر وقفه ای که توی نوشتنش داشتم عذر خواهی کردم نمیدونم از کی یا چرا حتی! شاید از خودم وقتی بزرگ شدم یعنی با خودمم رو دروایستی داشتم ؟! شاید هنوزم داشته باشم انگار بعضی وقتا میخوام بگم نه من اینجوری نیستم و دقیقا همونطورم این قابل تعمیم به کارای دیگم میشه . از اینا بگذرم بازم تو سن بیست و سه سالگی با این که ناراحتم که انقد زود بزرگ شدم معذرت میخوام که یه مدت خاطره ننوشتم و به قول ملیحه کوچک شما میدانید که من سر شلوغ بود! اینو برای ملیحه بزرگ تر نوشتم :) 

آدم هرچی بزرگ میشه هرچی این عددی که روش میذارن بزرگتر میشه مشکلاتش بزرگتر میشه دلش تنگ تر میشه دنیاش شاید کوچیک تر میشه آرزوهاشو یادش میره اسب سفیده بالدارشو یادش میره.

بچه که بودم هیچ وقت تا الان بیدار نبودم با هزارتا امید خواب بودم ، یه سری حرفا هست که تو مغز آدم مدام رژه میرن و نمیذارن تو مغز یه روز صلح باشه  این چند سال ملیحه بزرگ شده این فکرا بزرگش کرده .  میدونی ادم هروقت یه زخمی میخوره گوشت اضافه میاره همینجوری بزرگ میشه . ملیحه بزرگ تر و ملیحه کوچیک توکلشون به خداست فقط از خدا صبر و اخلاق خوب میخوام واسشون و واستون  

آمین

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٥ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

Design By : Night Melody