DEAR DIARIES

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه نکن

1چی باعث میشه آدم پای چیزی که سرانجامی نداره بمونه؟! 

 

2 خیلی بده تو عصبانیت پلای پشت سرو خراب کردن .        

هیچکس حق نداره اینجوری دل کسیو بشکنه حتی یه بار پلارو خراب نکن

خدایا توکل به نام اعظمت

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢۳ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

خاله جونم :( 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٩ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

این چند روز گذشته همش شنیدم فلانی با فلانی مشکل داره دارن میرسن به طلاق یا انقد پیشرفت کردن که بهش رسیدن! نمیدونم دلیلش خودخواهیه یا حسادت و دروغه ک پایه زندگیو خراب میکنه فقط و فقط میدونم بچه ها بی گناهن به فکرشون نیستن . 

خدایا مواظبشون باش مواظب محمد مهدی باش :(

امشب شب قدره و من همچنان سالی ک گذشت صلاح نبود به خواستم برسم  امیدوارم که امسال سال بهتری رقم بخوره برای همه  

+ زندگی می کنم برای کسایی که دوستم دارن حتی اگه یه بچه سه ساله باشه که وقتی میگه ملی من عشق میکنم :)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٤ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

بعضی وقتا یه چیز کوچیک میتونه دغدغه آدمو کم کنه میتونه یه انگیزه باشه یا یه راهی برای فکر نکردن به چیزاییکه دیگه نداریشون مثل لذت درست کردن یه رو میزی مثل قلاب بافی که تازه دارم یاد میگیرم مثل تزیین شله زرد افطار جوری که همه دوسش داشته باشن . اصلا زندگی یعنی همین شادیای کوچیک ولی قشنگ .

- با هر زخمی با هر کینه و دعوایی آدما یه قدم از هم دور میشن شاید نفهمن ولی یه جایی می رسه که چشماتو باز می کنی میبینی اصلا کسیو نمیشناسی !

در اخر یه تیکه شعری که ب دلم نشسته رو میخوام بگم

و همانطور که دردم به خودم مربوط است 

شیطنت های دلم هم به خودم مربوط است 

...

عاشقی کردن مبهم به خودم مربوط است ..

یاعلی

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱۳ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٠ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

دلم لک زده برای یه رفیق که بشه راحت هرچی میخوامو بهش بگم و از آینده نترسم 

زندگی که میگذره تا یه جاییش ناراحت یا خوشحال گذشتنش دست خودمونه ولی دقیقا همون جایی که فکر میکنی همه چی دیگه تموم شد و همونی میشه که میخوای یه گره بزرگتر میوفته تو کارت . همیشه خواستم محکم باشم ولی حس میکنم کم اوردم ، میخوام به یکی بگم چه حالی دارم چ فکری دارم ولی محرمی نیست جز همین صفحه ای که بعد از دو سال اومدم پیداش کردم شاید از سر دلتنگی . دلتنگی برای نوشتن یا برای کوچیک بودن مثه اون روزا بودن! 

خدا جون درمان من پیش خودته .. قلبمون آروم 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۸ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

وقتی دفترچه خاطره بچگیمو میخونم بین هر وقفه ای که توی نوشتنش داشتم عذر خواهی کردم نمیدونم از کی یا چرا حتی! شاید از خودم وقتی بزرگ شدم یعنی با خودمم رو دروایستی داشتم ؟! شاید هنوزم داشته باشم انگار بعضی وقتا میخوام بگم نه من اینجوری نیستم و دقیقا همونطورم این قابل تعمیم به کارای دیگم میشه . از اینا بگذرم بازم تو سن بیست و سه سالگی با این که ناراحتم که انقد زود بزرگ شدم معذرت میخوام که یه مدت خاطره ننوشتم و به قول ملیحه کوچک شما میدانید که من سر شلوغ بود! اینو برای ملیحه بزرگ تر نوشتم :) 

آدم هرچی بزرگ میشه هرچی این عددی که روش میذارن بزرگتر میشه مشکلاتش بزرگتر میشه دلش تنگ تر میشه دنیاش شاید کوچیک تر میشه آرزوهاشو یادش میره اسب سفیده بالدارشو یادش میره.

بچه که بودم هیچ وقت تا الان بیدار نبودم با هزارتا امید خواب بودم ، یه سری حرفا هست که تو مغز آدم مدام رژه میرن و نمیذارن تو مغز یه روز صلح باشه  این چند سال ملیحه بزرگ شده این فکرا بزرگش کرده .  میدونی ادم هروقت یه زخمی میخوره گوشت اضافه میاره همینجوری بزرگ میشه . ملیحه بزرگ تر و ملیحه کوچیک توکلشون به خداست فقط از خدا صبر و اخلاق خوب میخوام واسشون و واستون  

آمین

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٥ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

Design By : Night Melody