DEAR DIARIES

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه نکن

امروز نسیم اومده بود دانشگامون

دم مطهری قرار گذاشتیم با ماشین اومد دیگه رفتیم دو تایی

خوش گذشت ، زهرام سر ناهار غافلگیرمون کرد یه شاخه گل رز برا نسیم گرفت اورد

کارش خیلی قشنگ بود

رفتیم سر کلاس از اونجایی که منو نسیم حرفامون تموم نمیشه ، داشتیم حرف میزدیم آروم البته نصفشم تو برگه مینوشتیم ، بعد برگشته به یکی از دوستام میگه اگه بغل دستیات اروم باشن میفهمی چی میگم ، سحرم گفت بغل دستیم حرف نمیزنه ، استادم گفت تا ته ردیف بغل دستیتن ، منو نسیمو میگفت :)

آخر کلاسم به نیکزاد گفت شما که فقط تایید میکنی ، اونم باز سرشو تکون داد که تایید کرده یعنی به منم گفت شما دو تام که فقط حرف زدینو خندیدید

بعدشم بچه ها گفتن ما نمیایم هفته دیگه ، استاد گفت ما میایم ، بعد استاد صدای منو نشنید گفت شما چی گفتی؟ منم گفتم استاد ما میایم خیالتون راحت !! خخخخخ

دیگه هیچی جواب نداد !خخخخخخخ

بعد از کلاسم رفتیم سانی و فاطی گذاشتیم 72 تن و خودمون رفتیم زنبیل آباد جاتون خالی نه خالی نه ، برای اینکه سر سالاریه تصادف کردیم ، من خوردم تو داشپورت ، دستامم گرفتم جلو که با سر نرم تو شیشه!!! خیلی ترسیدم ، تا کلی وقت بعدش میلرزیدم !

رفتیم باما دو تاشیک و پیتزا خوردیم که الان در حد ترکیدنمو اینجام

روی هم رفته روزه خوبی بود و خوش گذشت :)))

خدا رحم کرد حسابی

بچه ها برای آبجیتون دعا کنین :)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۳٠ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

میخواستم زرنگی کنم ماشین سوار شم تا وسط راه به سرویس برسم ، اینقد لفتش داد آخرم خودم رفتم ، وقتایی که عجله داری ملت عجیب صبورن!!!!

آقا شما از دل من خبر داری ؟ از افکار من چی ؟

با شما که لباس مشکی میپوشی حرف میزنم!همه ی کارات درسته؟

من دوس دارم قهوه ای یا آّبی بپوشم اصن

صد نفر بهم گفتن چرا مشکی نپوشیدی؟! اصن به شما چه ؟!

والا

مهم یه چیز دیگست عزیزم ، همه چیو سطحی نگیر .

 

امروز بعد پاتوق ، کانون ادبی چای و شیرینی میداد ، اضافشو بچه های کانون ( مهدخت و فرزانه و....) اوردن تو محوطه که بچه ها بخورن سرد نشه ، وقتی خلوت شد ، مام که رفیقای بچه ها بودیم ده نفری تقریبا رفتیم با اون کلمنه؟ دیگه؟ نمیدونم چیه ؟! از همینایی که باهاش چایای جمعیتی میریزن ، عکس گرفتیم ، یعنی هرکیو از اول سال ندیده بودیم تو این یه لحظه از جلومون رد شد رفت ، آبروی 5 ترممون به باد رفت :))

ولی عکساش خعیلی باحال شده من ، مهدخت ، زهرا ، فاطیون ، فرزانه ، زهرا ش ، بقیه رو یادم نیست ، شایدم همینا بودیم :)

 

داشتم با فاطی حرف میزدم ، دوستم با تلفن اون ور تر میحرفیدو راه میرفت ، گفتم میبینی فاطی ، سال به سال گوشی ما زنگ نمیخوره ! مردم هم شوهر دارن هم دوست اجتماعی به اصطلاح ، دو تایی با هم :خاک تو سرمون ، دو دقیقه بعدش دیدیم داره دعوا میشه انگار و حرص و گریه و ...، جفتی با هم همون بهتر که نداریم ، خوش به حالمون :))))))))))))

این نامردا امشب رفتن استریپس بخورن ، نوشتم که در خاطرات ثبت بشه که بدون من رفتن :)))))))

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٩ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

امروز سر کلاس اخوان ( همون استادی که همه ناراضین ازش ) برگشته یه عالمه حرف میزنه بعد آخرش میگه شما خانومی که ته نشستی ؟! گفتم بله؟؟ با منین ؟ گفت بله ، فکر میکنم تا سر کلاسا نمیای ! ندیدمت !!! یعنی قیافه ی من اون لحظه دیدنی بود ! گفتم چرا استاد ، بودم . میگه چند تا غیبت داری؟ گفتم یکی فکرکنم ( همون روزی که رفته بودیم عروسی :D) گفت اسمتون ؟ نگاه کرده میگه درسته حق با شماست ! حالا شروع کن از رو درس بخون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمیدونم یه تیپ عوض کردن اینقد رو چهره اثر میذاره؟ اصن از فردا تصمیم دارم سر تا پا مشکی بپوشم استتار کنم ! :)))

 هر جلسه میاد میگه من یه رقمی بودم من دانشجوی ممتاز بودم !!!

والا فهمیدیم بلا فهمیدیم به خدا فهمیدیم ، یکی بیاد منو بگیره !:))

اون جلسه اومده مثلا بگه وقتی کارای متفاوتی توی شرکت انجام میشه ترتیبی که باید اجرا بشه مهمه ، بعد میگه مثلا ایران خودرو باید اول پیچ و ببنده یا مهره رو ؟! منم پشت سر حرفش گفتم پیچو ! کلی خندیدیم ، هاجر بدبخت داشت میترکید دیگه !

ولی خداییش راست گفتم دیگه ، اول پیچو میبندن بعد مهره رو سفت میکنن !:))))))

 

تصمیم قطعیم : تمام ، دل بستن تمام ، دل دادن تمام ، فکر کردن تمام ، زندگی شروع کن....

منم دعا کنینا

راستی آی دی فیس بوکم یه جوری شخصیه ، ببخشینا :)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۸ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

تنها مزیت و دلخوشی امروز من اینه که امتحانمون کنسل شد

این روزا تنها سرگرمی که دارم فیس بوکه ، تنها جایی که میتونم از تنهایی جدا بشم و از فکرایی که دم به دقیقه مخمو میخورن راحت بشم .

یکی بود

یکی نا بــــــود

 

+ تسلیت ایام

+ امید به دعاهای همه ی شما مهربونا

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٧ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

قد یه دنیا غم دارم ...

دل منم حدی داره به خدا

دیشب تا سه بیدار بودم :(

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٦ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

به زهرا میگیم آی پد گرفتی باید بهمون شیرینی بدی

میگه نه من وضعم درسته نه شوهرم

آره والا

سرمایه گذاری کردید دو میلیون و نیم آی پد گرفتی !

مردم پول ندارن ولی Iphone و ipad سرگرمیشونه

نمیکن ما دلمون میخواد!؟

هههه

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٥ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط malihe نظرات () |

مرضیه : ملیحه چیکار کنم؟

من : میتونی بهش اعتماد کنی ؟

مرضیه : من واقعا دوسش دارم

من : حتی با این اخلاقش ؟

- خوبیاش از بدیاش بیشتره

- پس برا چی باهاش دعوا کردی ؟!

- باید تکلیف دروغا معلوم می شد!

اینجاس که شاعر میگه تو که نمیتونی کار کنی بی جا میکنی اون کارو بکنی

والا به قرآن

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٤ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

امروز موقه برگشتن راحله رو دیدم ، از بچه های دبیرستان ، گفت میرم درمانگاه شیفت وایمسم کنار درسم ، گفت که خیلی رشتمو دوس دارم ،

خوش به حالش من اصلن رشتمو دوس ندارم

داشتم فک میکردم اگه از اول بخوام انتخاب رشته کنم چی کار میکنم! به هیچ جا نرسیدم چون به روحیم پرستاری و پزشکی نمیخوره ، توی شغلایی که یه جا میشینیم حوصلم سر میره ، نمیتونم انرژیمو خالی کنم . از یه طرفیم خیلی احساسی کار میکنم

شاید بهتر بود از اول میرفتم هنرستان!ولی همه حیف بود شاگرد اول مدرسه بره هنرستان!هه :(

من کلا خیلی فک میکنم به همه چی ، برا همینم یه سره نکته هایی که هیشکی نمیفهمه رو درمیارم ، بعضی مواقعم تو حرف زدن باهام کم میارن

چطوری یه آدم میتونه هم منطقی باشه هم احساسی؟!

 

تنها میمونی

آخه اینو میدونی

مثل اون پیدا نمیشه

اشکات میریزه

آخه اون واست عزیزه

توی قلبته همیشه

یادش میفتی

دلت آتیش میگیره

میگی کاش برگزده پیشت

راهی نداری

توباید طاقت بیاری

آخه میدونی نمیشه........... :(((

+ برادری به خون نیست .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٤ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

دو تا غذا داشتیم 5 نفری!

منو یکی از فریبا دوستای نه زیاد صمیمی رزرو بودیم ، رفتیم اتاق مهدخت اینا که با هم بخوریم ، همه خواب بودن

فریبا کار داشت نشست سر غذاش ، آخرش برگشته میگه من این قسمت غذام دست نخوردست بذارم برا شما ؟ مهدخت: خب خودت بخور ، ف: نه دیگه چقد بخورم سیر شدم!!!!!!

به نظرتون چی باید به این گفت؟!

خب اگه میخوای لطف کنی و سهیم بشی با ما این چه حرفیه؟؟؟ اجر خودتم ضایع کردی!

بفرما و بشین و بتمرگ هر سه تاش یه معنی داره .

البته چون من خوابگاهی نیستم عادت ندارم به این جور چیزا وگرنه اونا اصن به این دقت نکرده بودن!

امروز یکمم بد شد سر کلاس ، مثه اینکه استاد تازه حضور غیاب کرده بودو کلاس شروع شده بود که مارسیدیم ، به خدا من فکر کردم هنوز نیومده استاده ، بین دو تا کلاس یه فضای کوچیکی حالت پاگرد ، نه پاگرد نمیشه گفت ولی از سالن جدا میشه اون قسمت، کیف فاطی هی صدا میکرد ، منم پشتش بودم چندبار با کیفش گفتم دینگ دینگ دینگ !!!که انگار بلند گفتم ، رفتیم کلاس برگشتن نگاهمون کردن و خندیدن ، آخه خیلی ساکت بود تو کلاس! البته من که اصلن به روی خودمم نیوردم خیلی شاد رفتم نشستم ولی زهرا بیچاره هروقت نگاش به من میفتاد غش میکرد !!!ههه

فک کنم جماعت اون ور کلاس فکر کردن فاطی بوده ، آخه سابقه داره تو جیغ جیغ کردن!( بفهمه من اینا رو نوشتم کلمو ( کله ی منو ، نه کلم ) میکنه!

اه اه اه ، این سلمان از خود راضیم تو این کلاس باهامونه ، اونم خندید ، اینقد حرصم میگیره ازش . دیروز اومده به هاجر میگه خانوم محمودی سوال آخر جوابش فلان میشد؟ من دقیقا کنار هاجر وایساده بودم ، هیچکس دیگم نبود ، ینی اینقد نمیفهمه که باید به همکلاسیش سلام کنه !

به جهنم!

اینم از امروزما

حالا فردا باید هلک هلک برم صبح یونی باز ، خسته شدممممممممم

این روزا از دست احمد و مرضیه خیلی ناراحتم ، اصلن فکر نمیکردم همچین آدمایی باشن ، حالا مرضی هیج ولی من چقد احمق بودم که فکر میکردم احمد داداشمه!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۳ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

جاتون خالی امروز هوا خیلی خوب بود ، بارون اومد از همون هواهای دو نفری که ما 5 6 نفری میریم بیرون :))

به جا اینکه بشینیم برا امتحان ظهره ایرانی بخونیم پاشدیم خیلی دلشاد رفتیم بیرون ، به قول مهدخت انقد از این ترمولکایی که میان دم در وایمسن بدم میاد .خخخخخخ

ماجرا داره ، ینی راه رفتیم این هی همینو گفت .

جالبیش اینجاس که ساناز چایی دستش بود بارون میومد گفت بارون میریزه تو چاییم یخ میکنه من میرم بالا! ( البته جدی نگفتا ) مهدختم برگشت گفت آؤه مامان بلاخره سنی ازت گذشته ، مثه اینکه یه سری شنیده بودن سانی ناراحت شده بود ( برن به جهنم همشون )

راستی من یکی از فینالیستای مسابقات سراسری اتل متل توتوله ی پردیس شدم ! بهم افتخار کنین ههه

امتحانمون بدک نبود ، متوسط بود تقریبا ، نمرش که بیاد معلوم میشه . داشتیم با پگاه تقلب میکردیم استاد دیدمون ولی به روی خودش نیورد خوشبختانه :))))

نمیدونم چرا این بابای من جو گیر میشه یهو ، الان که من اینجام به مدت یک هفته از اینترنت محرومم ، ;))))

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٢ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

اینقد دوس دارم یه اهنگ کامران هومن بذارم مثل این خول مشنگا

پاشم برا خودم بخونم

همین که هستی بهترینی

بهترینی

بهترینی

همینجوری الکی واسه تعویض روحیه

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۱ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط malihe نظرات () |

خوب حرف میزنم ، حرفای خوبیم میزنم به همه ولی نوبت به خودم کارایی ندارن ! چرا اونوقت ؟

منتظر یه روزیم که دیگه توش گریه نکنم ، دلم نگیره ، یعنی میاد ؟

از خودم تعریف نمیکنما ولی همیشه مهربون بودم با همه ، هرکاری تونستم برا دوستا و آشناها کردم ولی آخرش ...

بعضیام هستن که دستتو اگه تا آرنج عسل کنی بذاری دهنشون آخر دستتو گاز میگیرن

اینجارم باید جابه جا کنم یعنی آدرسشو عوض کنم

دلشون میگیره نوشته هامو میخونن :(

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۱ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط malihe نظرات () |

میدونی چیه؟ اصلن به این رسیدم که هیچکس استثنا نیست

امروزو که اصلن حالشو ندارم بگم چمه

از اون بگذریم بین دوستا مثلا

میگم شقایق خیلی دختر خوبو مهربونیه ، برگشته میگه اونم حرف پشت سرش زیاده

آخه کی شما میفهمین که تاییده یه چیزی لزوما تکذیب یه چی دیگه نیست

والا به خدا

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٠ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

یه عالمه حرف داشتم ولی اومدم اینجا همش یادم رفت .

یه جمله ای که روش فکر میکنم اینه که اکثرا از دور قشنگن ، موافقی؟

هیچکس برام جذابیتی نداره ، هیچکس هیچ حرفی و هیچ کاری ....! فک کنم این وضعیت بد باشه

دیشب خواب میدیدم رفته بودیم با دو تا از دوستام یادم نمیاد کیا بودن ولی تا رسیدیم دویدن رفتنو من تنها شدم ، یه جنگل بود با یه مه غلیظ که همه جا رو گرفته بود . یکم اینورتر یه کلبه بود با یکم آب که رو زمین حالت یه دریاچه کوچیکو داشت . رفتم سمت آب که یهو سرمو اوردم بالا یه اسب فوق العاده دیدم که اومده بود آب بخوره ، درست رو به روی من وایساده بود ، ترسید ازم و رفت ، من مات بودم که یهو کنار پام یه چیزی حس کردم یه سگ خیلی کوچیک کنارم بود رفتم اونور که پامو روش نذارم که چندتایی رفتن جلو که آب بخورن ، انگار بد جایی بودم مایه اذیتشون بودم . بعدش یه شیر اومد که ترسیدم رفتم رو ماشین ، هی یه خانومو صدا میزدم می گفتم کجایی ؟ گفت تو کلبه ، جالبیش اینجاس که شیر حرف میزد و تهدید میکرد ، خانوم از تو کلبه بهش تشر میزد که اذیت نکن ! دور زدم کلبه رو رفتم از در جلو برم داخل که انگار تو یه دنیا دیگه وارد شدم خونه از رو به رو فرق میکرد ، رفتم تو ، اول یه با یه خانومی که انگار مستخدم بود سلام کردم یکم رفتم جلو دیدم همون خانومی که صداش میومد نشسته رو صندلی ، نمیتونست تکون بخوره فقط حرف میزد ، رفتم بغلش کردم ، مثل فرشته ها بود یه خانوم مسن با صورت نورانی ، تا بغلش کردم بی اختیار گریم گرفت . کلی تو خواب تو بغلش گریه کردم و آروم شدم .

همه ی خوابمو برا همین نوشتم خاطره . تو واقعیت همچین کسی پیدا میشه ؟ تو رو قرآن برام ننویسین که هست .

-

اگه حس میکنی تنهایی تو این دنیا بدون

یه نفر هست که با خوبیت نفس میگیره

گرچه دل دادی به هرکسی به جز اون اما

دلتو هر جوری هست یه جایی پس میگیره

 یه نفر هست که واسه تو محرم هر رازه

توی آسمون دنیای تو در پروازه

میرسه یه روز جمعه یه نفر که عطرش

 حتی بهتر از گلای نرگس شیرازه

وقتی میرسه تو دنیا بوی یاس می پیچه

یه نفر میاد که عالم پیش اسمش هیچه

اگه حس میکنی تنهایی هنوز ، واسش بخون

تا نمردم از غم دوری، خودت رو برسون

بگو از این همه دوری دل من میگیره

بگو زندگی من با عشق تو زنجیره

بگو بی حضور تو جهان من تاریکه

دیگه این جمعه بیا ، بیا که خیلی دیره

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٩ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

امروز از داغونیه حالم سر ماجراهای اخیر سنگ کافی شاپ انداختم وسط ، پا شدیم رفتیم با الهه و ساناز و زهرا و فاطمه ( ش ) کافه باران ، خوب بود ولی دنج نبود زیاد

یکم اونجا اذیت کردیم و شیطونی کردیم تا حالمون رو به راه شد ! یلی حال میده وقتی با بچه هایی میری که خاکینو هی نمیگن هییییس ، زشته !

منو برامون اورد شیکی که میگرفتیم سه و نیم همیشه پنج شده ، کلا حرف بزنی هرجا بهت میگن دلار گرون شده ، حالا بگو ارزون شد که ، میگن اینا خریدای قبله ، البته تو کافی شاپ نمیشه اینجوری گفت ! ولی یارو برگشته میگه اینجا برای من سود نداره من دو شغلم ، اینجا چون پاتوقه نگهش داشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اصن یه چی بگو باور کنیم

هم اینکه تازه زدی اینجارو همین که نگو به خاطر رضایت خلق اینجا رو بدون سود می گردونی!

والا به خدا

باز رفتم مقوا بگیریم ، دهنم باز موند ، یه مداد با چهار تا مقوا و یه قلم حدود ده تومن شد ! می خواستم گواشم بگیرم که دیدم باید سی تومن برا اون بدم بذار از ددی بگیرم بعد بیام بخرم ، ریسکه دیگه یهو میخری بابا میگه میخواستی نخری! هه

از خودمم بگم که از کسایی که انتظارشو نداشتم بد دیدم ، خیلی بد

سه ساعت داشتم چند شب پیش بدون وقفه گریه می کردم ، همشم سر هیچ :(

دلم تنگه برا اونی که میفهمید منو برا اونیکه سنگ صبور من بود ، جای خالیش همه ی دنیامو گرفته

می خندم ولی تو باور نکن :)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٦ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

بعضی وقتا باید بگی بی خیالشون

لیاقت ندارن

باید بذاری و بری

چوب دو سر سوخته که میگن منم!

دیشب خیلی ناراحت بودم از این حرفاشون ولی امروز فقط حرصم گرفته از حماقت خودم

اصن به جهنم

وقتی یه نفر یه اشتباهو دو بار مرتکب میشه یعنی انتخاب خودشه

دیشب تا یکم حالم خوب شد ، مرضیه زنگ زده کلی حرف زده و چرت و پرت گفته

منم مثه خرا نشستم گریه کردم باز ! :( دوباره احمد اس حرف مفت زده باز گریه کردم

بچه بازیشونو میندزن تقصیر من!!!! گریه کردم ب خاطر خودم که اینا رو داخل آدم حساب میکردم

تا امروز صبح پلک میزدم چشمام میسوخت ، الانم که دست میذارم رو چشام درد میکنه

نمیدونم چرا دیوونه شدم دیشب ، سه ساعت تموم گریه کردم ، های های

تا توی گوشم خیس بود

اینقد از این اخلاقم بدم میاد

تا میگی چه و میشینم گریه میکنم

واقن خسته شدم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٤ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

آخ آخ

دیشب بعد کلاس موندم دانشگاه که شب بریم جشن غدیر

به قول شقایق در هر اتاقی که تو خوابگاه باز میکردی بوی انواع لوازم آرایش و make up میومد ، یعنی در خد عروسی یا show آرایش کرده بودن بچه ها! اصلن یه هولی داشتنا ، انگار که میخوان برن فشن خودشونو نشون بدن ! اینقد بدم میاد!

ما که همینجوری که سر کلاس میرفتیم آماده شدیم و تازه رفتیم همه ی جاها تقریبا پر شده بود . چشون روز بد نبینه افتادیم بین دو ردیف ترم اولیه ذوق دار  دقیقا مصداق همون دخترایی که فک کرده بودن دارن میرن پارتی! پشتیمونم یه دختره رو شو با چادر گرفته بود یه سره پشت گوش من سوت میزد ینی اعصاب نمیذاشت برام! این چادرو گرفته بود جلو صورتش زیرش جلف گری میکرد و تیکه های لوس و بی معنی مینداخت! تو کی نیام اتفاقا پشتم بود ، گفتم خدایا این نیفته فردا پشتمون که خدام گذاشت تو کاسه م! والا

خلاصه که برنامشونو دوس نداشتم ، نه من فقط بقیه بچه هام همینطور

یه خواننده م اورده بودن که فک کنم پارسال تازه خواننده شده بود ، اینقد از خود راضی و خودخواه بود ، اول که با یه ساعت تاخیر اومده یه عذرخواهی نمیکنه میگه تو ترافیک موندم بعدم برگشته میگه خودتونو زیاد تشویق کردین منو تشویق کنین ، دوباره میگه به من نه به خودتون احترام بذارین! یکی نیس بگه بی شعور ما برای همین که خوشحال باشیم و دست بزنیمو اینا تو رو دعوت کردیم نه اینکه تو بیای اونجا لب بزنی بری! مام بشینیم اراجیفتو گوش کنیم!هی میخوام چیزی نگم بهشا

اسم نمیبرم یهو میشناسینش زشته! هه ، بعدم یهو نگین که ملی اعصاب نداره و مغروره ها ، اومدیم خوابگاه همه اینو میگفتن ! و شاکی بودن

تنها برنامه شون که قشنگ بود ، قسمت مسعود مرشدی بود که اومد سنتی برامون سه تار تنبور زد( نمیدونم درست نوشتم یا نه ) وسطشم یکی دیگه اومد شروع کرد به خوندن تو پس زمینه ی اهنگش ، واقن قشنگ بود ، دست جفتشون درد نکنه

این تیکه که مرشدیو صدا کردنم باحال بود ، گفت میخوام دعوت کنم از ... که 5 تا ساز و کار میکنه  ( دف ، سه تار ، تار ، تنبور ، گیتار ) بعد همه تشویق کردنو دوباره کفت از بچه های مدیریت که دوباره ما کلی برا خودمون دست زدیم باز ، دوباره که گفت ورودی 89 باز به افتخار ورودیای 89 زدیم و شلوغ کاری کردیم!

اگه میومدی تو فک میکردی عروسیه ، البته کمم عروس دوماد نداشتیم ! عروس که زیاد بود لاقل با اون همه میک آپ! اصن بعضیا رو ما که رفیقشون بودیم نمیشناختیم!

یه مسابقه م برای دخترا بود که زهرا رو فرستادیم رفت ، باید عکس تشخیص می داد . بیچاره انسی رفت تو مسابقه خودشو معرفی کرد بعد مجری گفت رشتتون چیه؟ گفت علوم قرآن و حدیـــث ! همه اووووش کردن ! تقصیر خودش بود با اون قیافه که درست کرده بود نباید اینجوری لاقل میگفت حدیــــث!

راسی راسی به ما کیک نرسید ، این پسرا همشو خوردن گامبوآآآآ

شبم که اومدیم خوابگاه خوابیدنی ، البته دو خوابیدیم دیگه موقه خواب یه دفه دلم گرفتو اشکم دراومد ، هنوز عادت نکردم ، سخته خیلی سخته

هرکاری کردم کسی نفهمه نشد آخه با زهرا رو یه بالش خوابیده بودیم ، شقایقم که اونورم ، کلا فهمیدن همه

راستی یه نصیحت برای آقا پسرایی که شاید اینجا رو بخونن

به هرکسی اعتماد نکنین که دیشب من خودم دهنم باز موند از کار یکی از دوستای همکلاسی

مثلا میگفت : امیر که جای خودشو داره ، سعیدو نمیدونم اونم هست دیگه ، یه سریام هستن که همینجوری میانو میرن ! که یکی یهو زنگ زد حتا جوابشو نداد ! گوشیو داد دوستش به جای خودش باهاش حرف زد ، اون احمقم نفهمید!

البته اون پسرم یکی مثل همینا بوده حتما !

دوستم مسخرش کرد گفت : فلانی یه سعید دون داره تو فکرش ( جای سعید ) ، یه امیر دون ، یه دون دون ( افراد متفرقه ! )

با این وصف من و شقایق شدیم نادون! خخخخ

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٩ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

دیشب به خوابی دیدم

باورت میشه ؟ آخرش مثه فیلما cast داشت !

شاید آدما رو اینجوری بشه تو خواب تشخیص داد !

خدایا این ورژنتم باحال بود چشمک

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٦ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط malihe نظرات () |

زهرا : هوا دو نفره ست ...خیال باطل

فاطی : خب ما هم دو نفریم !

ینی یه همچین رفیقایی دارم من! قلب

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٦ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط malihe نظرات () |

نگاهم به زندگی تغییر کرده

دارم به این فکر میرسم عشق و عاشقی همش کشکه!

چرا؟؟!!!!!!!!

نمیخوام اینجوری فک کنم! :(

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٥ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

چقد جالبه که مثه قبل میای تو خوابم !

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٤ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط malihe نظرات () |

یعنی خوشم میاد تو این سه سال همه بچه ها پایه شدنا

امروز زهرا برگشته به فاطی میگه حاضری قدت این قد بود( کف زمین ) دست خط منو داشتی؟ فاطی نه گذاشت نه برداشت : حاظر بودم قد پیشوا رو داشتم (1.90 ) بی سواد بودم:)))))))

اه اه امروز دوباره با همون ترم اولیای بی ادب حقوق کلاس داشتیم ، آدم دلشون میخواد خفشون کنه ، از بغلم رد میشن تو یونی فشارم میره رو هزار ! یعنی باید برای هم کلاسیای خودمو حتی هم ورودیای خودمون اسفپند ( اسفند ) دود کنیم حتی سرمه کنیم بکشیم به چشمون ، والا به خدا

امروز هوا خیلی خوب بود دلم میخواست تا دانشگاه پیاده برم ، همین تیکشم که تا تاکسی رفتم کلی حال داد ، از اون صبحای پاییزی که عاشقشم

حالم امروز خوب بود ، یکم بی خیال بودم البته ، خو انرژی داشتم باید تخلیه می شد دیگه! :)))))

میخوام همیشه همینجوری باشم من که برای دیگران زندگی نمی کنم بذار هرچی میخوان پشتم بگن این خاله های یونی! یه سال دیگه ازشون خلاصیم!

این ترم هرچی استاد خولو چله افتاده به ما ، پوستمونو کندن به خدا . اون از این الهیان که سوژه میده به این بی تربیتای ترمولک ، اون از محمدی جیغ جیغو که آأم کر میشه سر کلاسش ، بعدشم که اون یارو بی اعصابه روح پرور ، سه شنبه ها می کشن ما رو این سه تا ، بقیه روزا و اخوان جو گیر به کنار!

هفته دیگه امتحان زبان داریم فصل اولو ، سه صفحه درس داده ، 15 صفحه امتحان میگیره ، اگه اینجوری بخواد پیش بره تا اخر ترم میرم حذفش میکنم اینو ، هر سریم که نیومده اول میگه هاشمیان بخونه ، حرص آدمو درمیاره ، سه بار از من پرسیده تا حالا

یه چیز دیگه میخوام یه کاری کنم ، بی خیـــــــــــــــــــــــــــــال ... بشم ( سه نقطه خودش کلیه )

راسی فوضول خان اگه میای اینجا ایشالا ارشد قبول بشی :P

حس میکنم کسی از نوشته هام سر در نمیاره برای اینکه همون لحظه که از ذهنم میاد بیرون مینویسم با جمله های قرو قاطی که از هر دری نوشته میشه

ایشالا که بعدنا خودم میفهمم چی نوشتم تو این دوران غفلت بیست و یک سالگی

وااای ، الان دو هفته ست تقریبا که 21 سالم تکمیل شده باور نمیکنم هنوز !!! چقد زود بزرگ شدماآآآآ

اگه میخونی اینا رو برام دعا کن که بتونم با این شرایط جدید بسازم ، چیزای جدیدی دارم میبینم که نگرانم می کنن . مرسی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

سلام سلام

جاتون خالی دور دیواره وبلاگ دیروز سر کلاس آمار با لباس مهمونی رفته بودم ، همه چپ چپ نگاه میکردن ، اصلا یه جوری بود ، اول یه نیم نگاه میکردن بعد میشناختن !!!هاها در این حد حتا

زهرا و سانی دیدن ما حاضریم هوایی شدن که بیان خلاصه بدو بدو لباس جور کردیم و حول و حوش یک و نیم دو راه افتادیم هفتاد دو تن ، زهرا اونجا منتظر بود

تو پرانتز :فرزانه طاهره زهرا شهرابی فاطی و اون یکی فاطی :) خودشون یکم دیرتر اومدن

کلی اذیت کردیم تو راه و البته اذیت شدیم آخه خیـــــــــــــــلی تو راه بودیم ، با این کوله که داشتم دیگه پخش زمین بودم! ههه

این فردخت تنبل پا نشد بیاد دنبالمون که . از ترمینال جنوب دوتا خط عوض کردیم بعدش با تاکسی تا مینی سیتی دوباره تاکسی تا خونه ی بشری ، یعنی پدرمون در اومدا

هر کدوم یه کوله یه کیف دستی !! خو عروسی میرفتیم ، لباس و کفش و لوازم آرایش و دیگه همه چی برداشته بودیم

رفتیم خونه بشری اینا ، اصلا حس خوبی نداشتم اونجا ، یکم یه جوری بود ، از همون دخترا که حس می کنن خعیلی با حالن یا همونایی که لاتی میحرفنو سیگار و اینا دیگه

ولی بچه خوبی بود ، کلا خونشون زیرو رو شد بیچاره!!
فرض کن از 5 تا 8 حاضر میشدیم!!!!!!!!!!!!!!!! زیاد بودیم خوو

هتل نزدیک بود تقریبا ، بشرام ماشین برداشت 5 مین رسیدیم

وای الهی قربونه مهدخت بشم که اینقد ناز شده بود ، حالا به افتخار خواهر عروس دس دس! :))))

نه نفری نشسته بودیم تقریبا ، خیلی حال داد ، من نمیدونم دامادای عزیز چرا دل نمی کنن از قسمت زنونه ، والا به خدا

دوبار فقط سر میز ما اومد!

الهی مامان افسرو که دلم میخواست یه عالمه بوسش کن اینقد  گوگولی بود ،

یعنی خوشم میاد مامان مهسا پایه ستا ، می گفت از هردستی بدی از همون میگیری!

یعنی شما مهدخت عروس کنین من شما رو! هاهاها( فک نکنی ما ترشیدیما ) :))))))

گفت والا نمیدونم سهیل چرا نمیره ، تا دیروز سرشو بالا نمیورد! :) منم گفتم که اگه من بودم سر میزا نمی چرخیدم این جوری ! به قول زهرا پایه زندگی سست میشه! :)))))

بعدشم کلی خدافظی کردیم ، الهی فداش بشم مامان افسر اصلا یه چیزی شده بودا

شب باز رفتیم خونه بشری اینا ، مامانش اینا رفته بودن زنجان ، راحت بودیم تقریبا!

هیچی دیگه ، پیش زهرا خوابیدمو صبح 5 بیدار شدیم بدو بدو آژانس گرفتیم تجریش ، تجریش مترو تا ترمینال ( یعنی احساس خفگی به همراه کمر درد این همه وقت می کشه آدمو )

این همه عجله کردیم باز به کلاس دکتر جندقی نرسیدیم ! ولی خعییلی خوش گذشت ، فک نکنم تو دوران دانشجویی دیگه این موقعیت برامون پیش بیاد

راسی یه نکته مهم اینکه... هیچی دیگه مهمه نمیشه گفت :)))) ههه

شوخیدم

ولی برام خیلی جالب بود که بچه های دانشگاه حتا نوشین با روسری و آرایش منو نمیشناسن با یه نگاه

به قول دوستم خوشگلی دردسر داره ، ( اعتماد به نفس تا هوا )

یه تصمیم جدی جدی جدی می خوام همیشه همینطور باشم حالا هرازگاهیم که ناراحت میشم درست میشه یه جوری ، میخوام به رو نیارم ، اصلن میدونی چیه؟

هیچکس ، هیچ چیز ، هیچیا یعنی هیچی برام مهم نیست به غیر اون چیزی که بهش ایمان دارم و همیشه پاش وایمیسم

زندگی بدون دوست داشتن و محبت بی معنیه

آها من ملیحه سادات از همین لحظه همون بچه دبیرستانیه کلاس 302 ام که همه ی معلما ازش عاصی بودن

یادش بخییییییییییییییییییر

خوبم خوبم مثل هرروز :*****

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط malihe نظرات () |

Design By : Night Melody